تبليغاتX
رادیو زرشک
هرگونه اعتیاد به خواندن این وبلاگ مربوط به خواننده است و رادیو زرشک هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد


این دوره و زمونه چیزای زیادی «لعنتی» شدن. از موری که دانه می کشد بگیر و برو. حاضرم باهاتون شرط ییندم حتا اگه تا آخرین توانتون هم نخ رو دنبال کنین و برین نمی تونن ته نخ رو پیدا کنین.

البته به شرط این که یک بچه ی شیطون نیاید وسط خیابان نخ را ببرد. یا یک تریلی هیژده چرخ نخ را نصف کند. یا  گلوی دوچرخه سواری به آن گیر کند و بر اثر خفگی بمیرد. راننده تریلی حواسش پرت شود و تصادف کند و بزند به یک ساختمان و افراد ساکن را مقتول کند. این پایان ماجرا نیست؛ بنزینش تمام سطح جاده را بگیرد و آن بچه ی شیطون، کبریتی بکشد و همه را فنا کند. همین طور همه جا آتش بگیرد و همه چیز بسوزد؛ تمام جهان آتش می گیرد.

چون آن وقت شما می دوید و انتهای نخ لعنتی را می گیرید و با خوش حالی فریاد می زنید: انتهای نخ لعنتی را پیدا کردم!

 

پیشنهاد ویژه

قرص روان و اعصاب به مقدار لازم، پنیر پاستوریزه پگاه ، فیلم «نیمه شب در پاریس» اگه ندیدین



برچسب‌ها: نخ, نیمه شب در پاریس, Midnight In Paris
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:22  توسط امیرسامان  | 

پری زرشک: تصمیمم بر آن شد دیگر وبلاگ عاری از مطالب سطحی شود. کمی روشنفکرانه تر و پشت بندش احمقانه تر...

 

قضیه خیلی ساده است. ما در یک «جامعه» زندگی می کنیم؛ در هزار و سیصد و نود. رفتار اکثریت جامعه می شود چیزی در مایه های «اخلاق جامعه» . خوب و بد دارد البته.

 

مثلن اثبات شده است بیست میلیون از «ما» دو ساعت در روز با کامپیوتر بازی می کنیم. (که خودش رکوردی جهانی است) من، امیرسامان، شخصن تمامی این بازی ها را چیزی جز وقت تلف کردن نمی دانم و بازی کننده ها را هم عده ای «وقت تلف کن» می بینم. اوکی، بچه های دبستانی بشینن نیم ساعت بازی کنن؛ خب اونا حق دارن چون کارشون وقت تلف کردنه اما شما چی آقای 15 تا 35 ساله؟

 

«ما» ساعت ها می نشینیم پای سریال های آبکی. آبکی که چه عرض کنم: سخیف. نتیجه ی تربیت فرزندان «مان» هم این است که می بینید یا چند سال دیگر خواهید دید.

 

ساعت هشت دست خونواده رو می گیره میرن مهمونی؛ دوازده برمی گردن. خب تا این جاش که «صله ارحام» ه. چه می کنیم این چند ساعت؟ «اصولن» می خوریم میوه. سیب هایمان را با کارد تکه تکه می کنیم و قسمت مکعبی وسطش را می گذاریم بماند در ظرف. -: هه! هه! هه!

میزبان جکی گفت و خندیدیم. از بزرگ و کوچک می گویند جک و به فلان قوم «جامعه» می خندند. -: ئه بزن شبکه ... برنامه ... داره.

نیم ساعتی برنامه ی «زرد» را می بینیم و بعدش همینطور ادامه می دهیم. خودتان که واردید...

 

«اصلن من مگه مرض دارم این چیزا رو دارم تعریف می کنم؟ به خودم و خودمون بد می گم؟»

 

ما همون هاییم که فیلم های جنگ جهانی دوم را می بینیم و گریه می کنیم و وقتی اتوموبیلی برای یک دقیقه جلوی پل خانه مان پارک می کند یارو رو میخاکیم. (با سویل =)

 

«بعله ما همون ها ییم.» -: واقعن؟

 

«ما» همانیم که یک جنسمان وبلاگ درست می کند هر پستش هشتاد نظر.

امیرسامان می گوید اگر جامعه شناسی بیاروی همه هشتاد و یک نفرشون کمبود دارن از لحاظ هایی. (گرفتین منظورم چیه؟)

 

آخه شما تو چی تبحر دارین مثلن؟ می گوییم چرا مطالعه ی غیردرسی ندارید می گویید درس و کنکور. آخر فلان توی درس خواندنتان. فلان... فلان توی مطالعه کلن.

 

***

 

قطعن من انسانی طبیعی نیستم. چون با این قضایا مشکل دارم.

قطعن من «فلان شده» هستم. من انسان بدبینی هستم که همیشه نیمه خالی لیوان را می بیند. او که خود را «مغز متفکر» می نامد و فخر می فروشد.

 

من اما نظر دیگری دارم. دوستان بیایین بی خیال این «ما» بشیم. من و شما یکی نیستیم. من و شما جامعه را تشکیل نمی دهیم. این شمایید که جامعه را تشکیل داده اید. من تو دایره نیستم.

خب خوب شد دیگر... کارهای خودتان را ادامه دهید. امیرسامان به فلان بدل شد. امیرسامان بد روانی بی تربیت.

 

گفتم که، من طبیعی نیستم و به خاطر همین همه را می رنجانم. به شما حرف هایی می زنم در مورد جامعه تان در صورتی که حقیقت ندارند. من یه دورغگوی از خود راضی هستم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 1:0  توسط امیرسامان  | 


دانلود

توضیحات کامل از ویکی پدیا

متن آهنگ در ادامه مطلب


برچسب‌ها: Words Bee Gees, Download Words Bee Gees, Bee Gees, بی جیز, Words Lyrics
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:13  توسط امیرسامان  | 

آقای ت.ت امروز خانه اش را به قیمت خوبی فروخت. همه ی اعضای خانواده خوش حال بودند. آقای ت.ت و خانواده اش به خیابان چهارم رفتند و یک اتومبیل خریدند. بعد رفتند به خیابان پنجم. خانم آقای ت.ت پاساژ بزرگی را دید و چشمانش برق زد. به آقای ت.ت پیشنهاد داد تا بروند آن جا خرید کنند. همه ی اعضای خانواده به پاساژ رفتند.
خانم آقای ت.ت چند تکه طلا خرید. یا شاید بهتر بتوان گفت، خانم آقای ت.ت و دخترش چند قطعه طلای گران قیمت خریدند. پسرهای آقای ت.ت هم به یک فروشگاه کامپیوتر رفتند. یک کامپیوتر خریدند. یا شاید بهتر بتوان گفت، یک کامپیوتر با همه ی مخلفاتش از جمله هزار و یک جور وسیله ی بازی، که آقای ت.ت از آن ها سر درنمی آورد، خریدند. آقای ت.ت می خواست وارد یک عطرفروشی شود که خانمش او را صدا زد تا در مورد پالتوی خزداری نظر بدهد. قیمت زیادی داشت؛ ولی نهایتن آقای ت.ت آن را برای همسرش خرید. برای پسرها هم چیزهایی خریدند.
بالاخره از آن پاساژ بیرون آمدند. خریدها را، آقای ت.ت، سوار اتوموبیل کرد. به خیابان پنجم رفتند. پیاده که شدند، اولین مغازه ی کفش فروشی (باز هم) چشمان خانم آقای ت.ت را برق انداخت. او برای آقای ت.ت یک جفت کفش رسمی خرید. یا شاید بهتر بتوان گفت، چند جفت کفش گران قیمت برای آقای ت.ت و بچه ها خرید.
به انتهای خیابان نزدیک می شدند که پسرها را گم کردند. به بیشتر مغازه ی های اطراف سرک کشیدند تا بالاخره توانستند آن ها را در یک موبایل فروشی پیدا کنند. آقای ت.ت هم با دیدن برندهای مختلف موبایل ها، ابتدا چشمانش برق زد، بعد یکی را خرید. یا شاید بهتر بتوان گفت، همه ی اعضای خانواده ی آقای ت.ت برای خودشان یک موبایل گران قیمت خریدند.
آقای ت.ت وقتی به خیابان نهم رسید از خانمش فاصله گرفت. او به یک دوربین فروشی رفت و خانمش به یک فروشگاه لوازم خانگی. آقای ت.ت یک دوربین حرفه ای خرید، خانمش هم مایکروویو خرید.البته او یک آبمیوه گیری و یک ماشین ظرف شویی هم خرید. یکی از پسرهای آقای ت.ت با دختر آقای ت.ت مجادله می کرد. نتیجه این که دختر آقای ت.ت هم رفت و برای خودش یک لپ تاپ خرید. او، لپ تاپ را کنار مجسمه هایی که خریده بود گذاشت.
هوا تاریک شده بود. آقای ت.ت و خانواده اش می خواستند چیزی بخورند. آقای ت.ت جلوی پیتزایی پارک کرد و همه ی آن ها، با هم، خوش حال به طبقه ی دوم پیتزایی رفتند. اکنون آن ها در اوج خوش بختی بودند. ده دقیقه با هم در مورد خریدهایشان صحبت کردند تا این که گارسون غذا را آورد.
نیم ساعت بعد، وقتی آقای ت.ت آخرین پولی که برایش مانده بود را بابت غذا داد، چیزی به خاطرش آمد. اتفاقن این همان چیزی بود که در این لحظه همه ی اعضای خانواده به آن فکر می کردند. همه آن ها به این فکر می کردند: راستی آن ها امشب باید کجا بخوابند؟

امضا امیرسامان 16 آبان نود


برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 22:5  توسط امیرسامان  | 


-: سلام 

خانم مجری هستم.

 

(تیتراژ پخش می شود)

 

خانم مجری: برنامه در مورد سرعت اینترنت و مسایل پیرامون آن است. سردبیر محترم، از آن جا که تشخیص دادند بحث در مورد این مسئله بسیار گسترده است و در برنامه ی ما نمی گنجد، تصمیم گرفتند به صورتی دیگر برنامه را اجرا کنیم. خیلی ساده، شما به ما زنگ می زنید و خاطرات خود از اینترنت را برایمان تعریف می کنید. سوالی چیزی داشتین هم می تونین بپرسین تا مهمان برنامه به آن پاسخ دهند. مهمان جان سلام!

مهمان: سلام.

خانم مجری: مهمان ما خجالتی تشریف دارن؛ توضیحشان می دهم، فوق دکترای مسایل اینترنت... بسیار خب، اولین کالر:

 

کالر اول: «با سلام خدمت... یادش بخیر! چه دورانی بود. فک کنم هفت هشت سال پیش بود. اصلن اون موقع ها اینترنت یه حال دیگه داشت. کارت رو می خراشیدی، منتظر می موندی تا با صدا «دن... دن دن دن دن دن دن دن» وصل بشه. اینترنت اکسپلورل (اون موقع ها تو اوج بود) رو باز می کردی و تایپ می کردی یاهو. چایی دم می دادی. می رفتی سوپر مارکت یه ویفر هم می خریدی و می زدی به بدن. «هنوز لود نشده» . نیم ساعتی تلویزیون می دیدی... «هنوز لود نشده» شب می شد. شام می خوردی. می رفتی دست به آب، «هنوز لود نشده» چرتی می زدی و بالاخره خط های سبز زیر مرورگر کاملن پر می شدند. رو ایمیلی که برایت آمده کلیک می کردی و اینبار... کارت اینترنت تموم می شد!»

 

خانم مجری: خیلی ممنون از این آقا، خاطره ی جالبی بود.... خب مهمان جان نظرت چیه؟

مهمان گلویش را صاف می کند: به نظر من هم خاطره ی جالبی بود.

خانم مجری: خیلی ممنون از نظر کارشناسانه تان.

 

کالر دوم: «آقا این «بوووق» یجات چیه پخش می کنین. به مهمانتون بگین و.پ.ان ام قطع شده. چیکار کنم؟»

 

خانم مجری: «بوووق» خب مهمان جان نظرت چیست؟

مهمان جان: به نظر من هم «بوووق»

 

کالر سوم: ...

 

خانم مجری به تهیه کننده نگاهی می اندازد.

خانم مجری: خب مثل این که فعلن کسی باهامون تماس نگرفته. چن تا پیامک میخونم... ئه ما که شماره پیامک نداریم!

 

(موسیقی پخش می شود)

 

کالر سوم: «با سلام، خیلی روشن بگم: چرا سرعت اینترنت کم شده؟»

 

مهمان جان: شما کاملن در اشتباهین. درواقع اصلن کم نشده.اوه! نکنه منظورتون سرعت و.پ.ان ئه؟ اون که طبیعیه بابا...!

 

خانم مجری: خیلی ممنون که با ما بودین. می دونم بحثمون خیلی مفید بود. می دونم که برناممون خیلی به «سرعت اینترنت» ربط داشت و می دونم که حوصلتون سر نرفت. «بای!»

 

پی زرشک: ندارد



برچسب‌ها: سرعت اینترنت, کاریکاتور اینترنت, دایل آپ, اینترنت قدیم, خانم مجری
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:10  توسط امیرسامان  | 

 

«این شمایید که با ابروهایی درهم کشیده فریاد می زنید: چه سلامی چه «بر تو» ای؟ کجا بودی این مدت پسر حسابی؟ (!)

و این منم که شرمگین پایین را می نگرم. و بعد می تعریفم: خب من فکر می کردم شما خودتان دلیل غیبتم را می دانید. واقعن شما را خیلی بیشتر از اینها باهوش می پنداشتم.

و بعد مردم پسرک را کشتند و گفتند این حرف ها را به ما تحویل نده.»

 

این شرحی بود که در صفحه ی حوادث یکی از روزنامه ی پرتیراژ چاپ شده بود: مرگ وبلاگنویسی که دو – سه هفته به خاطر امتحانات ننوشت. (!)

 

بگذریم از حاشیه و به مرکز بیاییم. آری نبودم. ولی نیست این تقصیر من. خودم هم از ننوشتن عذابی بس فراوان کشیدم؛ تا آن حد که نتوانستم هیچ امتحانی را خوب بدهم. شما که جای خود دارید...

در این مدت سوژه هایی که باید درموردشان می نوشتم، یعنی فرهنگی – اجتماعی بودند، خیلی موجود بود. اما به قول بچه ها «نت» نداشتم تا در وبلاگ پستشان کنم. دو اتفاق مهمتر، یکی زلزله ای که این طرف ها اومد بود و یکی برنده شدن «یک جدایی» در «گلدن گلوب» . در مورد یک جدایی بهتان نگفته بودم؟ نگفته بودم این پسره، اصغر، استعداد داره؟ (!) دید بالاخره افتخار آفرید و ما را به اوج رساند؟! (مدرک: این جا کلیلک کنید)

 

بند یک               فک کنم چارشنبه بود، داشتم ویولن می زدم. به به! همین طور می زدم که یکهو دیدم نت هام دارن چپ و راست می رن. خدایا؟ ثانیه ی بعد دیدم نه، قضیه مثل این که جدیه. با آرامش خاطر سازم را روی میز گذاشتم و (طبق آموزشات مدرسه ای) رفتم زیر چارچوب در. و همین طور اینور اونور رفتم. یکهوو برق هم قطع شد و فضا عین فیلم های «هیچکاک» شد! یوهوهو...! با دوستان رایزنی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که زمانش کلن هفت ثانیه بود. نمی دانم بچه ها چشون شده بود، از هر کی می پرسیدم خونه ی شما هم اومد منو «این جوری» نیگا می کرد...

بند دو                 این خبرگزاری ها هم یک چیزیشون مشه ها... هی می گفتند زلزله هیچ خسارت جانی و مالی نداشته است... جانی که خب هیچی ولی مالی... ای بابا! آخه وختی آمار نگرفتین چرا حرف می زنین؟ ای خواننده ها بدانبد و آگاه باشید که اتفاقن خسارت مالی داشته. راه دور نروم همین خانه ی ما. یک گلدان سفالی فیروزه ای خوشگل افتاد و «کله اش» شکست. خب به نظرتان این مهم نیست؟ آخر چرا فکر می کنید گلدان ها آدم نیستند... «بوووق»

 

بند یک پریم                     یکی از دوستان خوبم، ماهیار، از هفته ی قبلش گفته بود برنامه گلدن گلوب، فلان ساعت فلان «بوووق» پخش می شود. صب اومدیم مدرسه دیدیم یکی از دوستان داره گریه می کنه. گفتیم چی شده ؟ گفت: این اشک شوقه، یک جدایی بردید گلدن گلوب را! ما هم به جمع ایشان پیوستیم و آنقدر هورا کشیدیم تا معاونان آمدند و جمعمان کردند. در کل کلی حال کردیم.

بند دو پریم                       نکته ی منفی این اتفاق آن بود که از میان همه معلمانمان فقط «مستر عزیزی» معلم زبان، اشاراتی به گلدن گلوب کردند. فکر نکنم مابقی اصلن دیده باشند فیلم را.

بند سه پریم                      آقا در شبکه ها اجتماعی چه خبره؟! وقتی بهداد سلیمی رکورد رضازاده رو شکوند این شور را در دوستان ندیدم که فیلم جدایی نادر... در آن ها ایجاد کرد. سری به «کتاب چهره» زدیم و آن چه مشاهده کردیم این بود: از صفحه ی خود اصغر تا فلان رپر درپیت (!) پیام تبریک داده بودند و هر پست هم هزاران «لایک» خورده بود. فرداش داشتم از کلاس موسیقی بر می گشتم که سری هم به مطبوعاتی زیرزمین زدم. 72.8 درصد روزنامه ها عکس فرهادی و معادی را «بزرگ» زده بودند تیترشان. حیف که دوربین موبایلم کیفیتش زیاد خوب نیست وگرنه عکسی که در بالا مشاهده می کنید باحال تر می شد...

در کل مثل سایر سینماکاران و سینما دوستان، رادیو زرشک هم آرزوی دریافت جایزه اسکار را برای این فیلم «ایرانی» دارد.

 

«اند های» *

 

پی زرشک * : والسلام

پی زرشک دو: شوخی نکردم واقعن امتحانات در حد فاجعه بود. دو نقطه گریه (!)

پی زرشک سه: بخش جدیدی که از این پس به وبلاگ اضافه می شود، «پیشنهاد ویژه» است.

 

پیشنهاد ویژه

فیلم «پیانیست» ، آدامس خرسی


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, اصغر فرهادی, گلدن گلوب, A Separation, زلزله
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 13:8  توسط امیرسامان  | 



بند یک               اختیاری برای انتخاب فیلم در کار نبود. دوستان بودند و ما و بنا شد همین الان برویم سینما. یک سینما هم بیشتر ندارد. رفتیم تو. یک ریعی از فیلم رفته بود. فیلم همین طور جلو می رفت و احساسی که به من می گفت «تحمل کن و بالا نیار!» بیشتر می شد. چراغ ها که روشن شد 23 نفر تو سینما بودند که خود جای تعجب داشت. بگذارید برای این فیلم از کلمه ی معروف مقوا استفاده کنم. در واقع مقوای چروک پاره پاره.

بند دو                 اصولن این دوره زمونه آدم حداکثر باید هر سه ماه بره سینما. میانگین زمانی که یک فیلم بالای «شش» بیاید روی پرده. فعلن که چیز بدردبخوری پیدا نمی کنم. ولی دیگر اگر مجبور شدید، پیشنهاد می کنم لااقل یک کمدی سخیف ببینید تا چنین فیلم هایی.

بند سه                و در حالی که فیلم را می بینم «خوش به حالشان» ی نثار مردمی می کنم که فیلم های «خوب» را در سینما می بینند. منظورم همان فیلم هایی است که ما بعد از اکران دانلود می کنیم یا دوبله و «بوووق» برداشته شده اش را می خریم. منظورم فیلم های بالای «هفت - هشت» است. (امتیاز در IMDB) شاید روزی برایتان بنویسم که امروز فلان فیلم هالییوودی را در «سینما» دیدم. البته آن روز «کارنت سیتی» ام این جا نیست طبعن.

بند چهار              به این بهانه تشکر می کنیم از فروشندگان مواد غذایی در سینماها؛ و همچنین از 23 نفری که وسط فیلم بلند نشدند بروند تا فیلم را دیگر با «خاک» مساوی کنند!

 

پی زرشک: همان طور که در عکس می بینید نام فیلم «ندارها» است و البته کم نیستند فیلم هایی که این شرح مناسبشان است.


(مثلن یک خط)

پی زرشک: در یک صحنه، به اجای اینکه خیلی ساده به یه آدم کر و لال بگن «خجالت کشیدیم» از اصطلاح «سرخ و سفید شدن» استفاده می کنند و اون یارو هم خیلی قشنگ متوجه می شه!


برچسب‌ها: فیلم مقوا, فیلم مقوایی, سینما, فیلم ندارها, ندارها
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 12:7  توسط امیرسامان  | 



می دانید، خیلی دوست دارم مجری رادیو بشم. اما امروز، به دلایلی، فکر کردم من نمی توانم. اولین دلیلش این که مجری رادیو، باید در مورد چیزهای مورد علاقه ی «بیشتر» مردم حرف بزند. مثلن سریال های تلویزیونی یا چه می دونم فوتبال و اینها.

نمی خواهم بروم و مجری برنامه های جدی بشم یا اخبار بخونم یا مجری برنامه های زرد؛ نه. «این جا شب نیست» رادیو جوان را تا حالا گوش دادین؟ مخصوصن چهارشنبه ها، «شباشب» . دوشنبه های فرزاد حسنی بدک نیست. تا آن جا که من می دانم تنها برنامه ای در رادیو و تلویزیون است که به این سری فیلم های خارجی می پردازد. منظور از «این سری» همان هایی است که تلویزیون پخش نمی کند.

اصلن به کلی دو ساعت را بدهند به من، ببینند چه کار می کنم. شاید هم آن روز که دیگر این جا نیستم، اونور بهم یه برنامه بدن. شاید سلیقه ام به مردم غرب نزدیک تر باشد.

چیزی را هم بگویم، لطفن مجری گری مرا با آن چه در بخش «رادیو زرشک» این وبلاگ می خوانید اشتباه نگیرید. چون مجری گری من اصلن شبیه خانم مجری نیست!




برچسب‌ها: رادیو, این جا شب نیست, خانم مجری
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 23:14  توسط امیرسامان  | 



(تیتراژ برنامه پخش می شود)

خانم مجری: سلام به شنوندگان رادیو زرشک. ابتدا گزارشی داریم از خبرنگار محلی؛ بشنویم:

«خبرنگار محلی: آمده ام جلوی یک مدرسه تا از دانش آموزان در مورد امتحانات بپرسم. سلام!

یکی از دانش آموزان: ها؟

خبرنگار محلی: خوب بود؟

-: چی امتحان؟ آره. فرمایش؟

خ. م: چقدر درس خوندی برای این امتحان؟

-: به تو چه؟!

خ. م: خیلی ممنون. بذار از اون دوستت بپرسم. سلام! چطور بود؟

دانش آموز دیگر مجال نمی دهد و دندان های خبرنگار محلی را خرد می کند

خانم مجری: خب گزارش رو شنیدیم. دعوت کردیم از کارشناس مسایل دندان، جناب کارشناس. خب جناب کارشناس نظرتون چیه؟

جناب کارشناس: ایشون ابتدا باید دندوناشونو خوب بشورن. بعد برن پیش یه دکتر. دکتر خوب البته نه اونهایی که... اصلن بیاد پیش خودم.

خانم مجری: ئه! شوما دندون پزشکین؟!

جناب کارشناس: عجالتن آدرس مطب رو یادداشت کنید: «خ. فلان» - «ک. فلان» - بیست متر جلوتر از پیکان نارنجی.

(تهیه کننده دستور می دهد آهنگ پخش شود و کارشناس را از استودیو بیرون می اندازد)

خانم مجری: خیلی ممنون که باز هم با ما بودین. می دونم سخته چیزی رو بخونین و تظاهر کنین اون رو می شنوین. واسه همین هم سردبیر یه نقشه هایی تو سرش داره، ولی فعلن با همین سر کنید تا ببینیم چه می شود. خداحافظ دیگه. بچه ی خوبی باشین و «فلان»

 

پی زرشک: برنامه ی بعدی در مورد سرعت اینترنت است؛ منتظر بمانید.

پی زرشک دو: این روزها نوشتن همین متن هم سخت است. شکرگزار باشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 15:30  توسط امیرسامان  | 

 


دانلود اگر نشد از اینجا دانلود کنید

توضیحات کامل از ویکی پدیا

متن آهنگ در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 23:24  توسط امیرسامان  |