تبليغاتX
رادیو زرشک

رادیو زرشک

هرگونه اعتیاد به خواندن این وبلاگ مربوط به خواننده است و رادیو زرشک هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد

سلام دوستان! به سری جدید «برنامه های رادیویی رادیو زرشک» خوش آمدید. برنامه ی اول «رادیو پلاس» رو می شنوید!

[موسیقی رقصیدنی!]

عرضم حضور انورتان (!) در روزی که گذشت، سردبیر عزیز، یکی از امتحانات ترمش را پشت سر گذاشت. فکر می کنید آن امتحان چه بود؟ کدام امتحان است که مدرسه ها قبل از خرداد می گیرند؟ صد البته منظورم «آمادگی دفاعی» است؛ درسی فلان شده در حد اعلا!

نور خاطره

بچه های دوم سمپادی، امتحانشان را می دهند. عده ای می روند خانه و عده ای مشغول بازی.

سردبیر نشسته است و آهنگ گوش کند. دودی از کنارش رد می شود. سردبیر حدس می زند شاید باز هم این دور و برها آشغال سوزانده اند... ناگاه، یکی از دوستان حدس به جایی می زند؛ کتاب ها!

ایشان می روند بروند ببینند چه خبر است... [در راه] ... اوه! مراسم «کتاب سوزان» است؛

 

 

و بعله! پس شد آن چه شد...

پایان نور خاطره

می دانید؛ کتاب خیلی خیلی محترم است و به نظرم کتاب را حتا نباید بر روی زمین انداخت؛ چه رسد به انجام این کار غیر انسانی بر روی آن. I’m so sorry for those people who don’t respect it.

سردبیر: دوستان، هم نفسان، بهر خدا    فکری به حال تربیت این جوانان بکنید

[موسیقی حزن انگیز]

و با تشکر از شما، بابت همراهی تون با قسمت اول «رادیو پلاس»

و سایر تعارفات

 

+ لیستی در سایت IMDb ساختم، شامل 25 فیلم خیلی خوبی که تا حالا دیده ام. این هم لینک ش.


برچسب‌ها: رادیو, مدرسه, روزنوشت, فیلم, عکس
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:45 توسط امیرسامان| |

دانلود آهنگ

اطلاعات آهنگ از ویکی پدیا

متن آهنگ در ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: موسیقی, دانلود
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:47 توسط امیرسامان| |

وودی آلن می گوید مهم ترین کاری که می‌توان در این دنیای غم انگیز و بی‌رحم کرد این است که زندگی را فاجعه‌ای بدانیم که نباید زیاد آن را جدی بگیریم و بهتر است مثل یک شوخی بزرگ از کنار آن بگذریم و به آن بخندیم. استاد معتقد است که اگر نتوانیم بخندیم، لابد باید خودمان را بکشیم.



 

این روزها به این نتیجه رسیده ام که دنیا را بالاخره باید گذراند. و در این بین، اگر کارهایی که خوش حالت می کنند را انجام دهی و سعی کنی از چیزهایی که آزارت می دهند بپرهیزی، می توانی راحت این «گذراندن» را انجام دهی.

از جمله چیزهایی که معمولن انسان ها را می رنجاند «نظر دیگران» است. منظورم البته اظهار نظرهایی است که زیاد به مضاق آدم خوش نمی آیند. تصور کنید؛

یکی در اتاقو باز کنه و بگه: «واقعن خیلی مزخرف می نوازی.» بعد هم درو محکم ببنده و بره. خب یکی بگه خود تو چه بوقی به سر ما زدی که حالا «این گونه» در مورد دیگران نظر می دهی؟

می توانی بیایی و درست و حسابی نظر دهی. مثلا بگو فلان قسمت را تند زدی یا فلان جا را فلان.

یا مثلن یکی در اتاقو باز کنه و بگه: «تو ناتوان ترین آدمی هستی که تا حالا در زمینه ی ارتباط با دیگران دیدم.»

منظورت چیه مثلا؟ می خوای یگی خیلی آدم دیدی؟ تو اجتماعی هستی؟ خب تو اجتماعی، تو مردمی... اصن تو بیسار.

یا عده ای بیایند پشت در اتاقو هی بهت یخندند. چرا که به نظرشان کارهای معمولی نمی کنی. آن ها به روش خودشان می خواهند مجبورت کنند تا مثله خودشان شوی. مثله خودشان از اصطلاحات و حرکت های احمقانه ای پیروی کنی. و از آن جایی که مغزشان بیشتر از حد مُجازی که برایشان -باز هم- «تعیین کرده اند» را درک نمی کند، متوجه پوچی شان نیستند.

 

آقای الف پیر می شود و فکر می کند؛ تمام زندگی اش آدم محافظه کاری بوده که سعی می کرده توصیه های دیگران را گوش کند؛ به آن ها عمل کند. بچه تر که بود فکر می کرد آدم متفاوتی است. الان هم -در 70 سالگی- چنین فکر می کند.

اما عزیزان من، متاسفانه باید به اطلاعتان برسانم آقای الف یک احمق است.

 

پی زرشک: [این لوس بازی ها چیست؟]

 

پیشنهاد ویژه

[این لوس بازی ها چیست؟]

 

امر و نهی بر باد

[این لوس بازی ها چیست؟]


برچسب‌ها: فلسفی, وودی آلن
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:13 توسط امیرسامان| |



بند یک   شنبه ی همین هفته، زنگ زیست شناسی، بردندمان بیمارستان تا از بخش دیالیز بازدید کنیم. معلممان کلی سوال در مورد دستگاه پرسید. آخر سر من رفتم پیش اون آقاهه پرسیدم: شما کار هم می کنین؟

آقاهه گفت: پشت میز نشینم. خانمش گفت: بنگاه دارند. پرستاره گفت: البته این افراد نمی تونن بار بیشتر از یک کیلو بردارند. این آقا بنگاه دارند.

و در مورد هزینه های درمان گفتند: هزینه دیالیز را بیمه می دهد ولی هزینه ی جراحی با خودمان است.

فکرش را بکنید؛ سه روز در هفته و هر روز چهار ساعت رو تخت بیمارستان دراز بکشین. تازه هر ماه هم باید یک جراحی کنین تا یکی از سیاهرگ هایتان را به سرخرگتان وصل کنند. از روی دست و گردن و... L

اگر هم که دنبال کلیه بروید، «معطلی» و «این که پیوند بخورد و بعد از یکسال پس نزند بدن آن را» و «هزینه ی در حد اوفش» مسکل سازند.

بعدش، برگشتیم مدرسه و زنگ سوم امتحان ریاضی دادیم. خیلی خوب بود.

 

بند دو     این مدتی که اینترنتم تموم شده بود، کلی فیلم دیدم. از قدیمی و جدید بگیر تا خیلی خوب و چرت و پرت.

آدم ها بعد از مدتی خودشان می فهمند «چی حالشان را خوب می کند.» ؛ من را فیلم دیدن.

 

بند سه    پارسال رفتم نمایشگاه -کتاب-  امسال اما نمی روم. اگر می روید بی زحمت چند تا از نمایشنامه های «وودی آلن» رو برام بخرید، بعدن حساب می کنیم... [چشمک]

 

بند چهار یک جمله ی باحال گفته ام جدیدن: «تاثیری که یک دقیقه و پانزده ثانیه «سمفونی نهم بتهوونـ می گذاره رو، آموزش و پرورش تو دوازده سال نمی تونه بذاره.» (بدون علامت تعجب)

 

بند پنج    روزمعلم رو خودمون –بچه های کلاس- جشن گرفتیم. جشن که چه عرض کنم... سه تا «برف شادی» رو، رو سر و کله ی هم خالی کردیم. با معلم زبانمون عکس گرفتیم و بعدش رفیتم خونه. امتحان ورزش هم دادیم راستی...

 

پی زرشک: بچه ها فیس بوک رو پر کردن از عکسای روز معلم. برید ببینید تو گروپمون.

 



پیشنهاد ویژه

فیلم «بانوی آهنین/پولادین» یا «آیرن لیدی» جذاب بود. نمی دونم تا چه حد بر اساس واقعیت ساخته بودنش -چون اطلاعاتی در این مورد ندارم- اما در کل «فیلم» خوبی بود.

 

امر و نهی بر باد نه

بجای این که از معلمتان قدردانی کنید، برف شادی رویش خالی می کنید؟ فکر کردید خیلی زرنگید؟ حالا معلمتون با جنبه ست هیچی بهتون نمی گه؛ اگه جردت دارین این عملو رو دبیر ادبیات اجرا کنید!


برچسب‌ها: مدرسه, روزنوشت, فیلم, کاریکاتور
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:53 توسط امیرسامان| |

بند یک   چهارشنبه ها روز درس خواندن نیست. نه این که دنیا برای من به «درس» و «غیر درس» تقسیم شود، نه. منظورم اینست که لزومی ندارد «چهارشنبه ها» لای کتاب درسی رو باز کنم. جبران بی خوابی های یک هفته را در می آوریم. فیلم می بینیم. مطلب می نویسیم. فیس بوک مان را چک می کنیم. کتاب می خوانیم و اگر مجله ای باشد، می خوانیم.

ساعت هفت pm رفتیم کلاس ریاضی، تست های بخش «ماتریس» کتاب آبی قلم چی رو زدیم و آمدیم بیرون. ساعت هشت بود. پیامکی دریافت کردیم، مبنی بر این که «بیا خانه ی فلانی، شام آن جاییم» . ما هم رفتیم خانه مان، کیفمان را آن جا گذاشتیم و کتابمان را برداشتیم و رفتیم خانه ی فلانی.

-: سلام. J

من: سلام. J

و رفتیم لم دادیم. بزرگان هنوز نیامده بودند. خانم صاحبخانه چایی آورد برای «من» . قندی برداشتیم و جرئه ای نوشیدیم؛ سرد بود. دلیلش را (حتا اگر خوشبین ترین آدم روی زمین باشید) این طور حدس می زنید: کسی برای یه 16 ساله که parents اش همراهش نیستند چای دم نمی کنه. و من چای را نخوردم. خانم صاحبخانه: چرا چاییتو نخوردی؟ من: دیگه... (و ضایعش نکردم)

با همان حالت لم، کتابمان رو گشودیم و خواندیم. اصولن من وقتی کتاب می خونم «حس روشنفکری» برم می داره. اگر در حالی باشد که دارم تو پیاده رو راه می روم، یا تو تاکسی در حال خواندنم، که دیگه نگو...

بگذریم. لم دادیم و خواندیم. «آلارم» تلفن همراهمان دینگ دینگش شروع شد.

من: بله؟

آلارم: فلان برنامه ی تلویزیونی الان پخش میشه، نمیخوای ببینی؟

من: چرا...

و تلویزیون را به کانال خودمان (که از آوردن نامش «البته» معذوریم) چرخاندیم.

سفره ی شام چیدند. غذا می خوردند و حرف می زدند و ما در میان صداها، صدای تلویزیون را پیدا می کردیم.

-: هه! این یارو رو نیگا...

من: آره خوب می رونه.

 

بچه را آوردند. بخش «بچه آوران» همیشه بخش مورد علاقه ی من در این جور مهمانی هاست. قضیه بسیار ساده، از این قرار است؛ یه بچه ی نه ماهه رو می آرن و هی براش شکلک در می آرن و سعی می کنند شبیه ش حرف بزنند. «اَاَاَ... اُاُاُ... خوسگل!» در این communication من چیزی را کشف کرده ام؛ هرچقدر بیشتر برای baby ها لوس بازی دربیاری و لپشونو بکشی ناراحت می شن. شاید غمشون رو بروز ندن ولی واقعن ناراحت می شن از این حرکت. در عوض هرچی جدی تر باهاشون برخورد کنی، خوش حال تر می شن. احساس می کنن دیگه آدم بزرگ شدن و اونا را به اصطلاح «آدم» حساب می کنن. باور بفرمایید، می توانید امتحان کنید.

شوما فکر می کنید من، سردبیر والا مقام، از این کارهای کلیشه ای می کنم برای نی نی گرامی؟ اشتباه کردید پس.

برای نه ماهه مان، سمفونی نهم بتهوون رو پخش کردم. قطعن خوشش اومد. اولای آهنگ که ریتیم آرومی داره و صداها کم اند لبخند می زد، ولی وقتی به 30 ثانیه ی دومش رسیدیم، یعنی جایی که ترومپت ها با سر و صدا نواخته می شوند، وحشت بامزه ای در صورتش هویدا شد.

خواستم موضعش رو عوض کنم که «تق!»

-: چی شد؟

من: هیچی... فقط سرش خورد به دسته ی مبل!

وقتی دیدم داره آماده میشه برای جیغ کشیدن، گفتم: خب دیگه... مثه این که مامانشو می خواد و دادمش به مادر بچه.

 

یکی از دوستان داشت در مورد این که «گاج» برایش کتاب رایگان فرستاده حرف می زد. غافل از این که، خاطره ی آن روز که برایش زنگ زدند تا آدرس خانه و اینها را بگیرند را، قبلن تعریف کرده. و خودتان می دانید، چیزی هست که امیرسامان از یادش برود؟ خاطراتش را برایش تعریف کردم و جمعیت هاج و واج مرا نگاه می کرد. -: تو از کجا می دونی؟

 

داشتند بحث می کردند. گفتم: آره مثه اون پسره ی چینی که کلیه هاشو فروخت تا iPod 2 بخره...

یکی از بزرگان گفت: اوه... نگو اعصابم بهم می ریزه وقتی از این جور چیزها می شنوم.

گفتم: قضیه ی اون آمریکاییه رو شنیدی که تبلتشو فروخت تا کلیه بخره؟

و فقط پنج ثانیه لازم بود تا جمعیت متوجه طنز زیبایم شود. -: هار هار هار!!!

 

فوتبال شروع شد و دوستان نشستند و از گزارشگر تعریف کردند.

یک از دوستان گفت: آره این reporter خوبیه.

دیگر گفت: reporter فکر کنم بشود «خبرنگار» . گزارشگر هم میشه؟ (من را مخاطبش قرار داد) در تلفن همراهمان چک کردیم و با طمانینیه گفتیم: آری، می شود.

 بسیار خب، حالا بهرتین فرصت است؛ و امیرسامان کتابشو باز کرد و غرق خواندن شد.

 

یکی از دوستان گفت: فلان کشور (که تا حالا اسمش را نشنیده ایم) نزدیک های برزیل است.

یک از دوستان دیگر در جواب گفت: جزیره نیست؟ تو فیلم پاپیون...

و من: موسیقی متن پاپیون رو دارم ها...

و او گفت «دندان آبی» اش کن. و ما هم انجام دادیم.

 

-: خداحافظ...

من: خداحافظ.

 

بند دو     «من باهوشم و باهوش ها رو دوست دارم.» از کسانی که باهوش نیستند بدم نمی آید، اما تا زمانی که ادعای باهوشی نکنند.

واقعن متنفرم از این طور آدم ها. حالا دیگه تو... تو می خوای بگی از ما بیشتر حالیته؟ ok تو زرنگ. تو قویی. تو از اونا...

ببین! کاری که تو مجبوری صد بار انجامش بدی تا یاد بگیریش، ما انجام نداده بلدیم. بیشتر از این حماقت خودتو بهم ثابت نکن.

 

پی زرشک *: من که هنوز «گزارش یک جشن» را ندیدم. -: مگه اکران شد؟ من: نمی دونم.

پی زرشک دو: به زودی در رادیو زرشک: در مورد یکسری کتاب ها و یکسری فیلم ها.

 

پیشنهاد ویژه

«ماجراهای تن تن: راز اسب تک شاخ» اسپیلبرگ را با زیرنویس دیدم. فیلم خوبی نبود. 

 

امر و نهی بر باد هشت

یا برای مهمانتان چای نیاورید، یا اگر می آورید گرمش را زحمت بکشید.

 

اند ثنکس...

ممنون که به افراد کم هوش تر از خودتان احترام می گذارید. ممنون که ادعای باهوش بودن نمی کنید.


برچسب‌ها: روزنوشت, مدرسه, فلسفی, فیلم
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:46 توسط امیرسامان| |

چهارشنبه: یه فیلم دیدم. نصف یه کتاب رو خوندم. «یه کم» هم شیمی خوندم. نصف یه فیلم دیگه رو هم دیدم.

پنجشنبه: نصفه ی دیگه ی اون فیلم رو دیدم. شب با دوستان یه فیلم دیدم.

جمعه: نیمه ی دیگر کتاب را خواندم. شب مقداری تلویزیون زدم تو رگ. (تلویزیون جمعه ها باحال می شود.)

شنبه (یعنی امروز) :

معلم زیست برگه ها رو داد. نتیجه، همون طور که انتظارش رو داشتم، خوب نبود.

معلم ریاضی برگه ها رو داد. نتیجه، همون چیزی که انتظارش رو داشتم؛ خوب. در واقع نسبت به بقیه ی بچه ها خیلی خوب. در یک سوال خیلی آسون؛ x رو «آلفا» دیدن، خیلی ناراحت کننده ست. نمره به همین سادگی ها از دست می رود. آه...

زنگ آخر چهار درس امتحان تستی دینی داشتیم. تو مدرسه جسته گریخته خواندم. نتیجه؛ 87 درصد.

یکشنبه (یعنی فردا) : امتحان شیمی و فیزیک دارم. هنوز هیچکدومشون رو نخوندم. در واقع تا این ساعت (نه و خورده ای) جز کلاس ریاضی رفتن و بستنی سنتی خوردن کاری نکرده ام. هورا...

 

پی زرشک: دوشنبه قرار است با یک «چالش» غیردرسی «چلنج» کنم. Wish me luck!


برچسب‌ها: مدرسه, روزنوشت
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 21:44 توسط امیرسامان| |

 

این که از فیلم اسکورسیزی اشتباه پیدا کنی، لذت بخش است! منظورم هیوگو یا به قولی هوگو است.

در یکی از ماجراهای فرعی فیلم، سکانسی را به خاطر بیاورید که پیرمرد جفتی برای سگ آن خانوم می آورد. مرد همچنان ایستاده است و دوربین نزدیک شدن دو سگ به یکدیگر را نشان می دهد. از زیر میز، کاملن مشخص است که پیرمرد کنار پیرزن «نشسته» است. اما وقتی هیجان پیرزن نشان داده می شود پیرمرد همچنان روبه روی او «ایستاده» و وقتی دوربین دوباره سگ ها را نشان می دهد، باز هم پیرمرد ایستاده است.

این قطعن اشتباه تدوین گر بوده؛ ولی به هر حال ادعای این نکته که از فیلم پرافتخار اسکاری امسال «سوتی» پیدا کنی، هرچند خیلی بی اهمیت باشد، حس «با دقتی در فیلم» را به انسان می دهد!

-: آورین!

فیلم انگار به نوعی فیلم خود مارتین (اسکورسیزی) بود. در جاهایی از فیلم انگار خودش پسرک بود.

-: خب باشه تو هم بلدی...

من: شرط می بندم کارگردان عاشق پسره ست.

-: می خوای بگی فیلم را ساخت جانبدارانه؟

من: یه جورایی... انگار همه ی کارهای پسره دارن توجیح می شن.

-: اگر اسکار بهترین فیلم را می گرفت ناراحت می شدی؟

من: چی بگم والا...

×××

 

 

ما یک باغ وحش خریدیم را دیدم. به خاطر تعریف این ماهیار! خب من مشکلی ندارم, شمایی که عاشق فیلم های پایان خوش و کلن فیلم های «خوش حال» هستید، این فیلم بدردتان می خورد.

من یک مشکلی با فیلم نامه دارم؛ آدمی که زندگی (قبل از مرگ همسرش) این قدر خوش حال و شادی دارد، چرا باید اینقدر دنبال ماجراجویی برود؟ آخه معمولن افرادی که تنهااند و اینها می روند پی Adventure و اینها!

×××

 

 

رنگ خدای مجید مجدی را دیدم. فیلم خوبی نبود، بود؟ با چهار تا صحنه ی گریه ناک گذاشتن در فیلم که نمی شود فیلم را «تاثیرگذار» نامید، می شود؟

 

پی زرشک * : جملاتی از هیوگو که به نظرم قشنگ آمدند.

 

پیشنهاد ویژه

بروید و 4000 تومن بگذارید کف دست «مطبوعات فروش» و مجله ی فیلم نگار را بخرید. علاوه بر مطالب خوبش، سه تا فیلم نامه توش داره که بعدن باهاشان کار داریم. البته اگر شانس آورده باشید و مجله تمام نشده باشد. هرچند می دانم شما تنبل تر از آن هستید که بروید و «مجله ی درست و حسابی» بخرید و بخوانید. نه؟ 

امر و نهی بر باد

لطفن درب را آهسته ببندید.


برچسب‌ها: فیلم, مجله
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 21:53 توسط امیرسامان| |

 

بند اول   قضیه کلاس زبان را که برایتان تعریف کردم... (این جا کلیک کنید) اما حالا مدیر کانون، تصمیم گرفته اند به جای این که ترم ما را تابستان شروع کند، بهار (یعنی الان) شروع کنه.

در کل کار احمقانه ای انجام داد.

-: چرا؟

من: ترم قبل که 12 نفر بودیم، کلاسمان را تشکیل نداد. به خاطر همین، 3-4 نفر از بچه ها رفتند کانون شهرهای دیگر. عده ای هم کلن بی خیال شدند... و الان شدیم 6-7 در یک کلاس.

نمی دانم برای چی به دفعه تصمیم گرفت High intermediate 2 تشکیل دهد. But anyway الان من بسی مشعوفم. ینی در حد «اصن یه وضی...» .

بند دوم    آن جا که کلاس شیمی می رویم، خیلی جالب است.

-: چطور؟

من: من مثلن درس خوانشان هستم. به خاطر همین، نکات باریک می گویم و بچه هایی را که ازشان خوشم نمی آید به سخره می گیریم. خیلی حال می دهد‍!

-: یه طوری حرف می زنی انگار داری کار بدتو توجیح می کنی... خوشت می آد یکی تورو مسخره کنه؟

من: کسی نمی تونه با من به اصطلاح «کل» بندازه و منو شکست بده؛ مگر این که فحش بازی دربیاورد که من البته کم می آورم. :)

بند سوم   هرچند که در امتحان ریاضی در یک سوال معلم x رو شبیه آلفا نوشته بود و نمره ی این سوال من پرپر شد، اما این روزها وضعیت درسی به نظر خوب می آید.

2-3 ساعت زیست شناسی خواندم و در 45 دقیقه امتحان رو دادم. نتیجه نیامده ولی فکر کنم حداقل «افتضاح» نباشد. (!)

نمی دانم چرا، ولی به طرز عجیبی عاشق رسم ساختار لوییس شدم. هه! ساختارهای کتاب درسی نه؛ برو رو استثنائات و سخت ها، همه رو برات رسم می کنم. :)

 

پیشنهاد ویژه

رسم ساختارهای لوییس کتاب مبتکران.

امر و نهی بر باد هفت

همدیگر رو مسخر نکنید.


برچسب‌ها: مدرسه, کاریکاتور, English
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 21:18 توسط امیرسامان| |

 

-: شما استاد امیرسامان هستید؟

من: بعله؟

-: شما نژاد پرسیتد؟

من: فکر نکنم. چطور؟

-: شما اجتماع زده اید؟

من: باز هم فکر نکنم. چطور؟

-: پس چرا حرف های نژاد پرستانه می زنید؟

من: مثلن؟

-: مثلن همین که وقتی بچه های مدرسه تان می خواهند سوار اتوبوس شوند، می گویید: «همتون یه عده ایرانی اید؟» این که آن ها از سر و کول هم بالا می روند تا مبادا جز آن 3-4 نفری باشند که باید بایستند، بد است؟

من: والا من که مشکلی ندارم. اصلن می خواهند بزنند همدیگر را بکشند. من این را گفتم تا وقتی این کار را انجام میدهند، بدانند این عمل نشان دهنده ی فرهنگ کشورشان است.

-: آقا چرا فرهنگ کشور رو زیر سوال می بری... ایران داری تمدن 2500 ساله... کوروش کبیر و...

من: خب اون قبول به فرض. ولی این که دلیل نمیشه الان از این کارها انجام دهند؛ می شود؟ این تاریخ و تمدن قدیمی, خلا فرهنگی تان را پر می کند؟

 

-: چرا تلویزیون نگاه نمی کنید؟

من: این سوال را از من که در این عمل منفعل ام نباید بپرسید. از کسانی که نگاه می کنند بپرسید.

-: چرا ادعا می کنید دستی در ادبیات /سینما/موسیقی/انگلیسی دارید؟

من: به جای «ادعا» لغت «علاقه» را بگذارید بهتر است به نظرم... Me and claim?!

 

-: روزی چقدر کرایه تاکسی می دهید؟

من: [مکث] ببینم اصلن شما کی هستین؟

-: من؟ من خودتم دیگه... یعنی واقعن متوجه نشدی؟ چقدر [...] ای...

من: یعنی من دارم با خودم حرف می زنم؟

-: پس نه داری با خبرنگار نیویورک تایمز مصاحبه می کنی. (بدون علامت تعجب)

[من، سر تکان می هد]

-: اون عکس چیه گذاشتی بالای مطلبت؟

من: می خواستم ببینم شبیه «اجتماع زده» ها هستم یا نه...

-: خب باشه فهمیدیم خیلی مثلن خیلی مردمی هستی...

من: ترجیح می دم سکوت کنم.

-: پیشنهاد ویژه ای ندارید؟

من: Anna Ternheim -  آلبوم 2006 - Separation Road موسیقی خیلی قشنگیه.

-: راستی پادکست دوم کی آماده میشه؟

من: دارم روش کار می کنم.

-: بای.

من: بای. 


برچسب‌ها: موسیقی, عکس
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:28 توسط امیرسامان| |

عید بوده گویا؛ به به            چه خوب بوده؛ به به

دوازده پلاس یک داشتیم       چه خوب بوده؛ به به

ترافیک بود در حد اوف       بازم خوب بود اما؛ به به

جدن میگم، چه عیدی!          اصلن هم زود نگذشت

آخه چرا یه عده                  هی میگن: وای! کی عید تموم شد؟

خب حقیقت اینه که             اونا یه عده وقت تلف کنن

در حالت عادی هم              می شینن پای تلویزیون

یا اگه خیلی زرنگ باشن       چار تا مجله زرد می خونن

قصد جسارت ندارم ولی        «بوووق» نثار این عده

دو نقطه پرانتز بسته            دو نقطه دی؛ پلاس علامت تعجب!

 

پی زرشک: در بی ربط گفتن رقیبی هم باقی مانده؟‌(!)


برچسب‌ها: شعر و ادبیات
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:16 توسط امیرسامان| |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Others
.............................................